
اونایی که میان تو وبلاگ آدم نظر نمیدن همونایین که خرما نذری میخورن فاتحشو نمیفرستن... از وقتی یادم میاد بزرگترین ترس زندگی من نبود پدرم بودهمیشه تو دعاهام به خدا میگفتم که از عمر من کم کند و به عمر پدرم اضافه کند...حالا پدرم مشکوک به سرطان شدهآنهم یکی از بدترین انواع سرطاننتیجه قطعی هرچه باشد تا حدود 10 روز دیگر مشخص میشود، اما علیالحساب تو همین دو سه ساعت من حدود ده تا مو سفید کردم...خدا را عزیزترین مخلوقاتش قسم دادم که حدس پزشکها اشتباه باشدنمیشنا...
ادامه مطلب
پدر فوت شدحوالی نماز ظهر دیروزو من در حال سپری کردن سختترین شب تمام عمرم هستم...هیچکدام از دوندگی های من جواب نداد... از این به بعد دیگر ترسی ندارم در زندگیم، فقط یک آرزو دارم، آن هم اینکه هرچه زودتر و سریعتر خدا من را به پدرم ملحق کند که این دنیا دیگر اندازه ارزنی برایم ارزش ندارد. بخوانید...
ادامه مطلب
از وقتی یادم میاد بزرگترین ترس زندگی من نبود پدرم بودهمیشه تو دعاهام به خدا میگفتم که از عمر من کم کند و به عمر پدرم اضافه کند...حالا پدرم مشکوک به سرطان شدهآنهم یکی از بدترین انواع سرطاننتیجه قطعی هرچه باشد تا حدود 10 روز دیگر مشخص میشود، اما علیالحساب تو همین دو سه ساعت من حدود ده تا مو سفید کردم...خدا را عزیزترین مخلوقاتش قسم دادم که حدس پزشکها اشتباه باشدنمیشناسم شما را، اما اگر این پست را میخوانید منت بذارید و برای من غریبه دعا کنید... یک حمد شفا بخوانید برای پدرم... ممنون بخوانید...
ادامه مطلب
تو این چند روز بی اندازه قلبم درد میکردپرالتهاب ترین و متشنج ترین ماههای عمرم رو سپری کردم و دارم میکنمماههایی که از جمله به منزل برادرم به واسطه فساد سیستم قضایی شروع شد، تا معاملات سنگین کردن توی ماه رکورددار تورم تاریخ ایران و استرس کشیدن، تا پناه آوردن خواهرم و سروصدای - تا الان- 4ماهه بچه هاش، تا مرگ مادر بزرگم، سربازی که اعزامم، و این آخری، خیانت دوست دخترم... معاملات و تورم و اینها که تا بوده تو این مملکت همین بودهاز استرس فروش نرفتن تا استرس گرون شدن و خرید نکردناگر استرسی نبود معقول نبو...
ادامه مطلب
زن ها یا با محبتند و گدایی عشق می کنندیا تماما نفرتند و محبتت را برنمیتابندحد وسط ندارندچون نیاز به بقا دارندیا چون ایمان ضعیفی دارند...!...
ادامه مطلب
همه بهممیگن احمقی! میگن خری دانشگاه تهرانو مدرک دانشگاه تهرانو ول کردی داری میری آزاد ولی نمیدونن چی کشیدم چند ماهه تو اون سگ دوتی که گه بگیرتشون اینور و اونور رفتم خسته شدم واقعا خستهههه میخوام برم همشونو بزنم واقعا ازون مرتیکه آتیش پرست حرومزاده تا اون زنیکه سگ صفت و بقیه خاله خانباجیا که تو اون سیستم بروکراسی عنشون دارن پادشاهی میکنن ... مردشور همشونو ببرن خستم کردن خسته ... دستمم به هیچ جا بند نیس کوچکترین اخم و تخمی یعنی گره بیشتر خوردن تو کارم ... خسته ممممممم هم از فشار روانیش هم از بابام...
ادامه مطلب