چقدر سرنوشت دنیا عجیبه...
به هرچه که میخواستم نرسیدم و به هر آنچه که نمیخواستم رسیدم
مرگ عزیزانم را دیدم
و ترس از مرگ عزیزترینانم امانم را بریده
پیرشدنشان را میبینم،
نفس های به شماره افتاده،
حرکات جسمی کند و همراه با درد،
درد
درد
درد
...
نرسیدم به هرکس که میخواستم
و رسیدم به هرآنکس که نمیخواستم
زندگی دیگران شده حسرت من و زندگی من شده حسرت آنها!
احساس پیری میکنم
و بدتر از آن احساس بی فابده بودن
هیچ ثمره ای از خودم به جا نگذاشتم و هیچ اندوخته ای هم ندارم
تفریحم شده شمردن لحظات و ساعت ها و خوابیدن برای گذشتن
نه امیدی و نه هدفی و نه شوقی....
یک زمان فکر میکردم بار زندگی ام را باید تا 30 سالگی بسته باشم،
اما الان هنور زندگی ام را شروع هم نکرده ام!
مثل میوه کالی که پیش ازرسیدن ازدرخت روی زمین افتاده و همانجا پوسیده...
گذشتهام مانند خاطراتی مهآلود از میان آسمان خاطراتم چون ابر میگذرد و من یکه و تنها میان آوار مخروبههای این شهر باستانی قدم میزنم...
شهری ک روزگاری با چنان هیاهو و شکوهی قد علم میکرد و حال چنان متروکه گشته که گویی هرگز وجود نداشته است..
نه وبلاگ اولینم مانده و نه وبلاگ رجزخوان عشقم!
نه تم این وبلاگ مانده و نه خوانندهای...
برهوتی لم یزرع و خالی از حیات
منم و منم و من
در دنیایی پر از نیستی
...
نه علی مانده و نه نوشینی و نه پانیذی
و نه مهدیای!
غم مانده و سکوت آزاردهنده این جغرافیای دل خالی از سکنه
و اما ترس...
این حس آزاردهنده لعنتی مانند موریانه آرامشم را میجود و شکم طماعش را که هرگز سیر نمیشود پر از عصاره وجود من میکند!
خدای عزیز
این رسمش نیود که زندگیام شروع نشده رنگ پایان به خود بگیرد و گرد پیری بر وجود عزیزانم بنشیند و هرکدام در گوشه ای آماده مرگ خود باشند...
کی فکرش را میکرد که اینطور تمام شود؟
شاید هم تمامنشده باشد،
اما نه ذوقی هست ونه کورسوی امیدی
کاش این زندگی لعنتی دکمه بازگشت داشت
بلکه حداقل یکبار دیگر طعم آن گدشته شیرین را چشید!
گذشتهای که حس کردن مجدد طعم آن ناممکن اما مرور خاطراتش تنها آرامش این روزهای من است
ما را در سایت دلتنگی های یه موجود دوپا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 59