در گذشته روزگاری بود که سخت درد عشق نوشین را داشتم.
مدتی که گذشت فهمیدم این "عشق" به نوشین است که دیوانهام کرده، نه تو نوشین. وگرنه که نوشین انسانی بود پر از خطا با اخلاقی تند و صد البته بسیاری از محسنات اخلاقی. حاجیان بهم گفت که این در واقع عشق به خوبی های موجود در نوشین بود که تو رو بهم ریخته، نه نوشین به ماهو نوشین.
حال چند روزی است که قفل شدهام، حال بد دارم اما قفل شدگی، گیجی، و عدم توانایی در انجام کارها فزونی دارد. به توصیه خیرخواهانم با بچه ها سفری به شمال آمدم. امشب که باز کمی قفل شدهام نکته ذهنم را درگیر کرد:
"عشق" به پدرم و سوگ نداشتنش مرا اینچنین بهم ریخته است، وگرنه بر فرض محال همین حال پدرم بر من ظاهر شود و بفهمم اون زنده است و تمام یکسال و نیم اخیر رویا؛ آیا حالم خوب میشود؟!
بدیهی است که تا حد زیادی بلی، اما به طور کامل چی؟ فکر نکنم... به نظرم عشق به زیبایی های درون پدرم قلبم را شرحه شرحه کرده است. اگر بتوانم بین پدرم به ما هو پدرم و زیبایی های پر شمار الهی او تمیز قائل بشم شاید بتوانم به پذیرش برسم...
شاید بتوانم بهتر به فهم خدا برسم...
البته که همه اینها نظریه های 3ونیم بامداد مغز من است.
