
هنوز خیلی شبها دلم برایش تنگ میشود. سینه امپر از حرف است؛ پر از داغ... اما... نه نمی شود گفت. هیچ مورد دیگری در زندگی امنبوده که انقدر نشود گفت! باید شروع کند تا شروع کنم... و او عرگز شروع نخواهد کرد! . هربار که میدیدمش قبلا شروعی میکردم، ولی اون سکوت بود و سکوت دم نمیزد با لبخند مصنوعی تهوع آورش... هیچ نمیگفت. بارها خودم را ضایع کردم ولی هیچکدام افاقه نکرد. روشن است که از دستش دادم و روشنتر که ...
ادامه مطلب