سینه امپر از حرف است؛ پر از داغ... اما...
نه
نمی شود گفت.
هیچ مورد دیگری در زندگی امنبوده که انقدر نشود گفت!
باید شروع کند تا شروع کنم...
و او عرگز شروع نخواهد کرد!
.
هربار که میدیدمش قبلا شروعی میکردم، ولی اون سکوت بود و سکوت
دم نمیزد
با لبخند مصنوعی تهوع آورش...
هیچ نمیگفت.
بارها خودم را ضایع کردم ولی هیچکدام افاقه نکرد.
روشن است که از دستش دادم
و روشنتر که او بدقماری کرد!
قماری که هرچه داشت را از او گرفت. هرچقدر میخواهد انکارش کند!!
تا آذر ماه سه ماه باقی مانده
سه ماه انتهایی یک زندگی بیست و سه ساله و چهارده سالش برایم شیرین بود به لطف او! ولی انتهایش تلخ تلخ تلخ... مثل ته خیاری که تمام مزه قبل را زهر مارت میکند!
...
کاش میشد باهات حرف زد!
کاش میتوانستم من پررو که هیچ چیز به تخمم هم نیست هس پاک نکنم و بنویسم و باز پاک کنم و در انتها بی خیالش شوم!
بی خیالش میشوم ولی بیخیالت نه!
...
یادمه حتی یک زمان آدرس اینحا را هم داشتی!
البته محال است که فکر کنم ذره ای به گذشته مان فکر میکنی!
چه برسد به آدرس وبلاگم!
پ.ن: ممنونم ازت بابت شیرین ترین ۱۴سال زندگیم...
دلتنگی های یه موجود دوپا...