برمیگردن بهم میگن "اونیکه شوخیای خرکی میکنه" ...
هعیییی
این از این جماعت
اونم از جماعت که به اسم بسیج و انقلاب مالیدن درم.
دلم میخواد برم یه جا که با هیچکس هیچ کاری نداشته باشم. تک و تنها
هیچکس قضاوت و تحقیرم نکنه، منم چنین کاری نکنم که دین به گردنم باشه
...
پ.ن: دیگه گریه نمیکنم
سیگار میکشم!
هرچقدرم موافقت کردم نشد. شکست خوردم
بالاخره دارم بزرگ میشم!
برچسب:
نویسنده: کیانوش رستمیان