الان ولی برای نوشتنش هم کلمات ندارم، حس دارم؛ ولی بی رنگ...
به گذشته دوست داشتنی اش فکر میکنم
به خاطراتی که ساختیم
...
کم نذاشتم برایش، ولی تمام شد دیگر!
حسرتش را بر دلم گذاشت و نگاه بی احساسش امانم را برید.
دیگران میگفتند از غرورش است، نه بی احساسی!
عده ای هم میگفتند که بایزچه قرار گرفت و به نوعی گولش زدند!
...
نمیدانم!
هرچه بود در اوج همه چیز را از بین برد و رفت
.
.
.
امروز خبر عقدش را شنیدم!
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
دلتنگی های یه موجود دوپا...ما را در سایت دلتنگی های یه موجود دوپا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 153