شکایت

خرید بک لینک
میدونم محرمه

میدونم ربطی نداره

میدونم هوای نفسم پشت این حسمه

ولی میخوام یه داستان تعریف کنم براتون:

محمد رضای دهقان عاشق یه دختره بود

چندباری باهم تو پارک قرار گذاشتن و حرف میزدن باهم

بعدشم محمدرضا دختره رو تا دم در خونشون بدرقه میکرد....

یبار باباش میبینه اینارو باهم

میوفته دنبال ممدرضا

اونم در میره!

شمارشو گیر میاره

زنگ میزنه بهش میگه دخترمو میخوای؟

محمدرضا میگه آره

میگه بیا خونمون مثل دوتا مرد باهم حرف بزنیم

ممدرضا میره خونشون

باباهه درو میبنده، مثل سگ ممدرضا رو میزنه

خونین و مالیش میکنه

مامان دختره میان وسط دعوا

محمد رضا رو از خونه فراری میده

اونم خونین و مالی در میره

...

چند روز میگذره

باباهه زنگ میزنه به محمدرضا

میگه اون روز حالم خوب نبود ببخشید زدمت

بیا مثل مرد باهم حرف بزنیم

ممدرضا میگه اوکی

میره پیش باباهه و سوار ماشینش میشه

میرن و میرن تا یهو میرسن به بیابونای ورامین

اونجا باباهه ممدرضا رو مثل سگ میزنه

مث سگ!

جوری لت و پارش میکنه که تا یک هفته ممدرضا فراموشی میگیره!

مردم جمعش میکنن از تو بیابون

...

ممدرضا میره سوریه

زنگ میزنه به مامانش

میگه مامان من قید دختره رو زدم

دیگه شهادت میخوام...

به سه روز نمیکشه

با ضدهوایی ممدرضا رو میزنن!

گلوله ای به اندازه یه بند انگشت برای کشتن آدم کافیه

ولی گلوله ضد هوایی اندازه یه انگشت اشاره س!

مغز محمدرضا میترکه و شهید میشه

...

ممد رضا الان تو امام زاده علی اکبر چیذر تهران دفنه

پ.ن: حاج آقا وبلاگ شکایت کلمه تون رو به ممد رضا کردم...

وبلاگ شکایت کلمه تون رو کردم

دلتنگی های یه موجود دوپا...

ما را در سایت دلتنگی های یه موجود دوپا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 190 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:42

صفحه بندی