یه چوب و میکنی تو جنگل
بعدم میای باهاش آتیش روشن کنی.
بعد اون آتیش میگیره روشن میشه و گرمت میکنه...
چقدر دل انگیز!
دیگه چوب تا نیمه سوخته و حرارتش جا افتاده و تو آتیش و همه خو گرفتین باهاش
...
یه سطل آب بریز روش!
یه صدای جلز و ولزی میکنه، ترق توروق میکنه و بعد خاموش میشه
.
.
.
خاموش!
اون چوب تموم شد
دیگه نه چوبه که محکم باشه و ازش استفاده کنی، نه میتونه خوراکی باشه برای آتش... اون چوب دیگه تمومه
تبدیل شده به یه تیکه زغال سیاه و دودی که هم دستتو سیاه میکنه هم دودش اذیتت میکنه هم قوت نداره و پا بذاری روش میشکنه. خودتم بکشی دیگه اون چوب روشن نمیشه... خیسه خیسه!
خیس.
...
فرض کن اون چوب دل باشه
پ.ن:وقتایی که نمی نویسم یعنی چیزی برام مهم نیس
و بالعکس
دلتنگی های یه موجود دوپا...