دیشب باز هم خوابش را دیدم
باعث شد خواب نمانم و قبل از آلارم گوشی از جا بپرم،
اما با حالی بد و پر از کرختی...
ازون خوابا که تا چند روز حالت را بد میکند و اسیرت میکند
خواب دیدم عوض شده،
در واقع عوضی شده!
حسی ندارد،
تماما شهوت است و دورویی،
اما پر از جذابیت و گیرایی همیشگیش
از ریخت افتاده تر، اما سیاس تر!
انگار بت هایم را شکست
کیلومترها فاصله گرفته از آن انسان آرمانی که از او ساختم
اما پر مکر و حیله تر
صیادی که اگر در دامش اسیر شوی کارت با کرام الکاتبین است،
و من مشتاق اسیری او...
...
چقدر حالم بد است
و چقدر ناراحتم که هنوز فراموشش نکرده ام و ناخودآگاهم را در مشت خود دارد
قلبم درد میکند
بدنم را میشناسم
عضلات پاهایم تحلیل رفته و انگار زهری در سراسر ران، کمر، کپل ها،... و خلاصه از شکم تا زانویم پخش شده است،
حتی تا پایینتر از آن...
...
24 ساعت رو شاخش است
این درد فعلا همراه من خواهد بود
زهری کرخت کننده و زجر آور!
...
لعنتی
چقدر دلم برایش تنگ شده است!
کاش فراموشم شود
پای مشهد رفتن را ندارم
از امام رضا خجالت دارد
خجالت دارد...
برچسب:
نویسنده: کیانوش رستمیان