دلتنگی های یه موجود دوپا

متن مرتبط با « i» در سایت دلتنگی های یه موجود دوپا نوشته شده است

مواجهه با بزرگترین‌ ترس زندگی‌ام

  • نیلوبلاگ

    اونایی که میان تو وبلاگ آدم نظر نمیدن همونایین که خرما نذری میخورن فاتحشو نمیفرستن... از وقتی یادم میاد بزرگترین ترس زندگی من نبود پدرم بودهمیشه تو دعاهام به خدا می‌گفتم که از عمر من کم کند و به عمر پدرم اضافه کند...حالا پدرم مشکوک به سرطان شدهآن‌هم یکی از بدترین انواع سرطاننتیجه قطعی هرچه باشد تا حدود 10 روز دیگر مشخص می‌شود، اما علی‌الحساب تو همین دو سه ساعت من حدود ده تا مو سفید کردم...خدا را عزیزترین مخلوقاتش قسم دادم که حدس پزشک‌ها اشتباه باشدنمی‌شنا...

    ادامه مطلب
  • یکسال گذشت...

  • نیلوبلاگ

    اونایی که میان تو وبلاگ آدم نظر نمیدن همونایین که خرما نذری میخورن فاتحشو نمیفرستن... سال پدر گذشتدرمجموع نسبتا خوب برگزار شد، هم نذاشتم سخنران‌های مزخرف حرف بزنن، هم جمعیت کم نبود که ضایع کاری بشه... دیگه تموم شد. همه چیز تمومه تموم شد، برای همه بجز ما...قبل سال حالم بهتر بودانگار حق داشتم که غمگین باشماما از روز سال (30 فروردین) تا الان بدتر شدمانگار رها شدمدیگر برای همه پدرم فراموش شده... همه بجز من و مامان و برادر و خواهر...مغموم ترممظلومیت هایی که کش...

    ادامه مطلب
  • قفلی

  • نیلوبلاگ

    اونایی که میان تو وبلاگ آدم نظر نمیدن همونایین که خرما نذری میخورن فاتحشو نمیفرستن... در گذشته روزگاری بود که سخت درد عشق نوشین را داشتم. مدتی که گذشت فهمیدم این "عشق" به نوشین است که دیوانه‌ام کرده، نه تو نوشین. وگرنه که نوشین انسانی بود پر از خطا با اخلاقی تند و صد البته بسیاری از محسنات اخلاقی. حاجیان بهم گفت که این در واقع عشق به خوبی های موجود در نوشین بود که تو رو بهم ریخته، نه نوشین به ماهو نوشین.حال چند روزی است که قفل شده‌ام، حال بد دارم اما قفل ...

    ادامه مطلب
  • بزرگترین ترس زندگی

  • نیلوبلاگ

    پدر فوت شدحوالی نماز ظهر دیروزو من در حال سپری کردن سختترین شب تمام عمرم هستم...هیچکدام از دوندگی های من جواب نداد... از این به بعد دیگر ترسی ندارم در زندگیم، فقط یک آرزو دارم، آن هم اینکه هرچه زودتر و سریعتر خدا من را به پدرم ملحق کند که این دنیا دیگر اندازه ارزنی برایم ارزش ندارد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • سرنوشت

  • نیلوبلاگ

    چقدر سرنوشت دنیا عجیبه...به هرچه که میخواستم نرسیدم و به هر آنچه که نمیخواستم رسیدممرگ عزیزانم را دیدمو ترس از مرگ عزیزترینانم امانم را بریدهپیرشدنشان را میبینم،نفس های به شماره افتاده،حرکات جسمی کند و همراه با درد،درددرددرد...نرسیدم به هرکس که میخواستمو رسیدم به هرآنکس که نمیخواستمزندگی دیگران شده حسرت من و زندگی من شده حسرت آنها!احساس پیری میکنمو بدتر از آن احساس بی فابده بودنهیچ ثمره ای از خودم به جا نگذاشتم و هیچ اندوخته ای هم ندارمتفریحم شده شمردن لحظات و ساعت ها و خوابیدن برای گذشتننه امید...

    ادامه مطلب
  • مواجهه با بزرگترینu200c ترس زندگیu200cام

  • نیلوبلاگ

    از وقتی یادم میاد بزرگترین ترس زندگی من نبود پدرم بودهمیشه تو دعاهام به خدا میگفتم که از عمر من کم کند و به عمر پدرم اضافه کند...حالا پدرم مشکوک به سرطان شدهآنهم یکی از بدترین انواع سرطاننتیجه قطعی هرچه باشد تا حدود 10 روز دیگر مشخص میشود، اما علیالحساب تو همین دو سه ساعت من حدود ده تا مو سفید کردم...خدا را عزیزترین مخلوقاتش قسم دادم که حدس پزشکها اشتباه باشدنمیشناسم شما را، اما اگر این پست را میخوانید منت بذارید و برای من غریبه دعا کنید... یک حمد شفا بخوانید برای پدرم... ممنون بخوانید...

    ادامه مطلب
  • فرانسه لعنتی

  • نیلوبلاگ

    متوجه شدم چندماهیه رفته فرانسه... بعد مدتها پیجش رو پابلیک کرد و استوری هاش رو تونستم ببینم... پاریس بود!از خونه و زندگی عکس میگذاشت... یعنی هتل نبود... پس یعنی مهاجرت کرده بود... یعنی دیگه مشهدم برم نمیتونم برم جلوی خونه ش و زل بزنم به اون در کذایی و خاطراتم رو مزمزه کنم... یعنی همین چند صد کیلومترم که فاصله بینمون بود شد چند هزار کیلومتر.... یعنی قلبم درد گرفت... یعنی دو شبه دارم عر میزنم... یعنی غم و غم و غم و غم و غم و غم و غم.... چه عطش دامنگیری داشتی لعنتی که دیگر نمیتوانم فکرم را ازت رها ...

    ادامه مطلب
  • واپسین ساعات سال 1401

  • نیلوبلاگ

    مینویسیم برای قلبمبرای دلمبرای اینکه هنوز احساس کنم انسانمبرای اینکه هنوز احساس کنم فطرتم را لمس میکنمبرای اینکه به یادگار بماند... برای که؟ اهمیتی ندارد!صرفا به یادگار بماند بلکه این میل فطری جاودانگی را بهطور مصنوعی ارضا کنم...سال 1401سالی با شروعی بهغایت مزخرف برای منو پایانی بهنسبت معقولتر برای من...سالی که در آن بدان شیوه تاسفآور با پانیذ کات کردمو آخرین دینم به نوشین را بر گردنم ادا کردمنه که فکر کنید مدیون بودمها... نهدلم را آرام کردم...آرام آرام دارم لمس میکنم این آرامش پیش از طوفان راای...

    ادامه مطلب
  • دیدار آخر؟!

  • نیلوبلاگ

    پریشب از مشهد برگشتمپس پریشب دیدمشبرای آخرین بار؟!؟!به تاریخ 5شنبه 13 بهمن 1401بعد از 4 سال... ... عهدت را خواستم وفا کنمو در کنارش محبتم را ابراز کنمحالم را بهش بگمفراقم راغمم را، دودلی ام را، و عشق خاموش نشدنی م به او را... ... وحشی بود!واقعا وحشی به معنای واقعی کلمه!اصلا نمیشد باهاش حرف زدهر کلمه ای میگفتم متلکی نثارم میکردبا توهین و تحقیرحالم بد شدبه قول "پ" شان خودم را از کفشش هم پایینتر بردم که اون اهانت میکرد و من همچنان التماس...اما به قول "و" مگر عشق چیزی بجز این است؟!؟!... حتی هدیه م ر...

    ادامه مطلب
  • کدوم خری گفته عشق اول هوسه؟

  • نیلوبلاگ

    کلا به نظرم تقابل عشق و هوس مزخرفی بیش نیستهر آدمی به جنس مخالفش هوس داره، حالا یا صرفا هوسه یا هوسه همراه با عشقالان بیش از 4 سال میگذرهو تو این مدت آدم های زیادی رو تجربه کردمخیلی زیاد!با خیلیا حرف زدمبا خیلیا بودماما چرا داغ تو از دلم بیرون نمیرود لعنتی؟چرا فقط وقتی وسط یک رابطه ام به تو کمتر فکر میکنم؟چرا بعد از هر رابطه باز یاد تو می افتم؟چرا حتی حین هر رابطه هم باز گهگداری خاطر تو در ذهنم تداعی میشود؟...افسوس و صد لعنت به اخرالزمان کثافتنمیدانی برای یکبار صحبت با تو چقدر دلم پر میکشدنمیدان...

    ادامه مطلب
  • بعد 9 ماه...

  • نیلوبلاگ

    تو این چند روز بی اندازه قلبم درد میکردپرالتهاب ترین و متشنج ترین ماههای عمرم رو سپری کردم و دارم میکنمماههایی که از جمله به منزل برادرم به واسطه فساد سیستم قضایی شروع شد، تا معاملات سنگین کردن توی ماه رکورددار تورم تاریخ ایران و استرس کشیدن، تا پناه آوردن خواهرم و سروصدای - تا الان- 4ماهه بچه هاش، تا مرگ مادر بزرگم، سربازی که اعزامم، و این آخری، خیانت دوست دخترم... معاملات و تورم و اینها که تا بوده تو این مملکت همین بودهاز استرس فروش نرفتن تا استرس گرون شدن و خرید نکردناگر استرسی نبود معقول نبو...

    ادامه مطلب
  • یادش

  • نیلوبلاگ

    دیشب باز هم خوابش را دیدمباعث شد خواب نمانم و قبل از آلارم گوشی از جا بپرم، اما با حالی بد و پر از کرختی... ازون خوابا که تا چند روز حالت را بد میکند و اسیرت میکندخواب دیدم عوض شده، در واقع عوضی شده!حسی ندارد،تماما شهوت است و دورویی،اما پر از جذابیت و گیرایی همیشگیشاز ریخت افتاده تر، اما سیاس تر!انگار بت هایم را شکستکیلومترها فاصله گرفته از آن انسان آرمانی که از او ساختماما پر مکر و حیله ترصیادی که اگر در دامش اسیر شوی کارت با کرام الکاتبین است،و من مشتاق اسیری او......چقدر حالم ب...

    ادامه مطلب
  • شب یلدای کوفتی

  • نیلوبلاگ

    نمیدونم چه حکمتی داره این روزای منتهی به شب یلدایا برام شروع رابطه س، یا اتمام رابطه!...پ دو روز بود باهام سرد برخورد میکردامروز یهو گفت میرم دماوند با دوستام و همه م دختریمبعد شروع کرد رگباری بهم زنگ زدنکسشر پشت کسشربگو مال منیبگو دوسم داریو...با حالتی کاملا غیرنرمالشب تصویری زنگ زدگفت گل زدمدوستم اومد تو کادرگفت مهدی مگه مست نمیکنه... اونم سریع اومد جمعش کنه گفت ما الان گل زدیم مست نیستیم که!...

    ادامه مطلب
  • فراغ نامه

  • نیلوبلاگ

    قیافه ت بد نبود، ولی نه اونقدر زیبااخلاقت این اواخر باز کمی بهتر شده بود، اوایل که فاجه بودکیلومترها مسافت میانمان بود، چه مسافت زمینی، چه مسافت فکریسنت هم شش هفت سال بزرگتر از من بودولی آخر چه داشتی ...

    ادامه مطلب
  • پول پرست

  • نیلوبلاگ

    آرومتر شدما نمیگم نشدم ولی وقتی هیچکس مرا نخواست او مرا خواست وقتی پول نداشتم او مرا خواست پس قبول کنید فرق است میان پول پرست ان و غیر آنان...

    ادامه مطلب
  • به یاد ن ر

  • نیلوبلاگ

    همین دیشب داشتم فکر میکردم که مدتهاست نیومدم اینجاو پیش خودم گفتم که دیگه اون پسر سابق نیستم که بیام چس ناله هامو بنویسم...مدتهاست از حس خالی شدممدتهاست که شدم چی چی دررومدتهاست که دیگه به هیچکس علاقه...

    ادامه مطلب
  • خلا

  • نیلوبلاگ

    الان تو خلائیمسال ۹۸ تموم شده و سال ۹۹ هم شروع نشدهساعت حوالی ۴ صبحهو من مبهوت این یکسال عجیبم...سالی که به سرعت گذشتسالی پر از تلخی رابطه عاشقیسالی بدون ثمرو به معنای واقعی کلمه سالی ابتر برای من...ث...

    ادامه مطلب
  • کرونا

  • نیلوبلاگ

    همیشه از خدا میخواستم که وقتی از همیشه بیشتر به او نزدیکم مرا ببردوقتی که اگر دیگر نبرد روز به دوز از اون دورتر میشوم....نمیدانم حال الانم رااز خودم راضی نیستم؛اصلا راضی نیستمو نمیدانم خواب هایی که م...

    ادامه مطلب
  • پس از ۶سال

  • نیلوبلاگ

    چرا ب همه همه چیز رو گفت؟با جزئیات؟چرا؟؟xa0پ.ن: گفتم خجالت میکشم، راست گفتمگفتم احساس انزجار میکنم، دروغ گفتم!قشنگ بوددر لحظه خودش قشنگ بودمن بودم و نوستالژی زیبایم آن دوره که حضش را بردمدیگر به چه کسی ربطی ندارد؟!حتی خودش!اصن برود به درک!!...

    ادامه مطلب
  • رویای پوچ

  • نیلوبلاگ

    خسته امهسته ایم!همه مان...ما از مردمی که نمیفهمندو مردمی که نمیفهمند از ما!آنها معتقدند ما نمی فهمیم و ما معتقدیم آنها نمیفهمندو روز به روز این شکاف دارد بیش از پیش عمیق تر می شود و از میانه اش خون تر...

    ادامه مطلب